تبليغاتX
هیئت عاشقان ولایت
 
هیئت عاشقان ولایت
دل نوشته های هیئتی ها
شنبه بیست و نهم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت


يكي از خوانندگان خوب وبلاگ پيشنهاد كرده بودند كه راجع به جنبه حماسي واقعه عاشورا، مطالبي عنوان شود. ضمن تشكر از اين برادر خوبمان، سعي كرديم با مراجعه به كتب مختلف خصوصاً كتاب حماسه حسيني از استاد مطهري مطالبي را گردآوري كنيم كه ماحصل را تقديم شما بزرگواران مي كنيم. انشالله كه مورد مطالعه دوستان عزيز قرار گيرد.

تا به حال مكرر بر زبان آورده ايم كه امام حسين (عليه السلام) با حركت خود اسلام را تجديد حيات بخشيد و درخت اسلام را با ريختن خون خود آبياري كرده است. لازم است از خود بپرسيم كه چه رابطه اي ميان شهادت حسين و نيرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دين وجود دارد؟ صرفاً اينكه خوني ريخته شود، منشا اين امور نمي شود. بنابراين ميان قيام و نهضت و شهادت حسين بن علي و اين آثاري كه ما مي گوئيم و مدعي آن هستيم، و واقعاً تاريخ هم نشان داده كه حقيقت دارد، چه رابطه اي وجود دارد. اين رابطه را وقتي مي توانيم درك كنيم كه در حركت حسين و واقعه عاشورا مقداري تامل كنيم. اگر شهادت حسين بن علي صرفاً يك جريان حزن آور و مصيبت مي بود، هرگز چنين آثاري را بدنبال نداشت! شهادت حسين بن علي از آن جهت اين آثار را بدنبال خود آورد كه نهضت او يك حماسه بزرگ اسلامي و الهي بود. در دنيا حماسه اي مانند حماسه حسين پيدا نمي شود. چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انساني بودن آن و ما اين حماسه را نشناخته ايم! اگر به اين حماسه الهي و تاريخچه كربلا خوب بنگريم، مي بينيم كه اين واقعه دو صفحه دارد. يك صفحه سفيد و نوراني و يك صفحه سياه و ظلماني؛ كه هر دو صفحه اش يا بي نظير است يا كم نظير.
اما صفحه تاريك آن از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايات كم نظير و حتي بي نظير مي بينيم! از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدي غم انگيز است. اين صفحه را كه نظاره مي كنيم در آن كشتن بي گناه، كشتن جوان، كشتن شير خواره، اسب بر جنازه تاختن، بستن آب، شلاق زدن زن و بچه و خيلي فجايع ديگر را مي بينيم!!
اما آيا تاريخچه كربلا فقط همين است؟ فقط مصيبت هست و نه چيز ديگر؟ اشتباه ما همين جاست. اين تاريخچه صفحه ديگري هم دارد كه قهرمان آن حسين بن علي است. در آن صفحه ديگر جنايت نيست، غمنامه نيست؛ بلكه حماسه است و افتخار و نورانيت. تجلي انسانيت و حقيقت است. تجلي حق پرستي است. اين صفحه را كه نگاه مي كنيم مي بينيم بشريت حق دارد به خود ببالد! اما وقتي صفحه سياهش را مطالعه مي كنيم، مي بينيم كه بشريت سر افكنده است.. آن صفحه صفحه اي است كه ملك اعتراض مي كند و بشر سرافكنده است و اين، صفحه اي است كه بشر به آن افتخار مي كند. چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از ديد صفحه سياهش مطالعه كنيم؟ چرا بايد هميشه جنايتهاي كربلا گفته شود؟ چرا بايد حسين هميشه از منظري كه مورد جنايات جانيان است مورد مطالعه قرار گيرد؟ چرا ما اين صفحه نوراني را كمتر مطالعه مي كنيم؛ در حالي كه جنبه حماسي اين داستان صد برابر بر جنبه جنائي آن مي چربد!
حسين را يك روز كشتند و سر او را از تن بريدند. اما حسين كه فقط اين تن نيست! حسين كه مثل ما نيست، او بعد از مرگش تازه زنده تر مي شود! بني اميه گمان كرد كه حسين را كشت و تمام شد ولي نفهميد كه مرده حسين از زنده حسين برايشان مزاحمتر است. تربت حسين كعبه صاحبدلان است. زينب هم به يزيد همين را گفت ‹‹گفت هر نقشه اي به كار ببنديد نمي توانيد برادر مرا بميرانيد...››
البته اين مطلب به اين معني نيست كه صفحه تاريكش را نبايد ديد. اما اين سوگنامه بايد هميشه همراه با حماسه باشد. اينكه گفته اند رثاي حسين بن علي هميشه بايد زنده باشد، حقيقتي است كه از پيامبر و ائمه گرفته اند. اين مصيبت بايد جاري و ساري باشد، اما در رثاي يك قهرمان. يعني اول بايد قهرمان بودنش براي ما اثبات شود و بعد در رثاي اين قهرمان بزرگ بگرييم. وگرنه رثاي يك آدم نفله شده بيچاره كه ديگر گريه ندارد و گريه تاريخ براي او معني ندارد!بايد در رثاي قهرمان گريست تا احساسات قهرماني پيدا كنيم. براي اينكه پرتوئي از روح قهرمان در روح ما بتابد. و ما هم تا اندازه اي نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيم و ما هم عدالتخواه شويم! ما هم با ظلم و ظالم نبرد كنيم! ما هم آزادي خواه شويم! و براي آزادي احترام قائل شويم. بفهميم كه عزت نفس يعني چه؟ اگر صفحه نوراني قيام حسين را خوانديم؛ آن وقت از جنبه رثايش مي توانيم استفاده كنيم وگرنه بيهوده است.
صفحه نوراني اين حادثه نمايشگاهي است از عظمت بشريت، نمايشگاهي از تكامل و تعالي انسانيت! عظمت، شجاعت و حق خواهي و حق پرستي در آن موج مي زند. در صفحه تاريك قهرمان داستان پسر معاويه و پسر سعد است. اما در صفحه نوراني و روشن داستان قهرمان حسين بن علي، عباس، زينب و... است.
بنابراين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد، جا دارد كه صفحه مهمترش يعني جنبه نورانيت آن را بيشتر مورد تفكر و تعقل قرار دهيم.
مدرسه حسيني مدرسه اي است ويژه كه در آن ميان عقل و عشق جدائي نيست و بصيرت، حرّيت، حكمت، عدالت، استقامت و عزت ويژگي هاي شاخص تربيت شدگان آن است.



وعده كرده بوديم، كه قسمتي از مصائبي را كه بعد از عصر عاشورا به خاندان امام حسين روا داشتند را براي دوستان عزيز ذكر كنيم. در اين قسمت مختصري از اين مصائب بزرگ را (از مقاتل معتبر) عنوان كرده ايم. حقيقتاً اين روزها و شبها براي خانواده امام حسين بسيار سخت و جانسوز بوده است. پاره اي از اين مصائب را باهم ديگر مطالعه مي كنيم:

غارت خيمه ها
از حضرت زينب(سلام الله عليها) اينگونه روايت شده كه ايشان فرمودند: ‹‹عصر عاشورا من در خيمه ايستاده بودم، يكي از سپاهيان دشمن وارد خيمه شد و هر چه داشتيم غارت كرد. حتي پوست گوسفندي را كه علي بن الحسين(امام سجاد(عليه السلام)) روي آن خوابيده بود، از زير پاهاي حضرت كشيد و آن بيمار را روي خاك انداخت. آنگاه به من نظر كرد و مقنعه ام را از سرم ربود و گوشواره ام را از گوشم كشيد.››
فرستادن سرهاي شهدا به كوفه
عصر عاشورا بعد از پايان جنگ عمربن سعد سر مبارك امام حسين(سلام الله عليه) را براي ابن زياد ملعون فرستاد. و بعد حكم كرد كه سرهاي همه شهدا را از بدن هاي مطهرشان جدا كرده و به كوفه بفرستند. سپس تا ظهر روز يازدهم در كربلا ماندند و بدنهاي كشته شده هاي خودشان را به خاك سپردند ولي بدن نازنين پسر پيغمبر و ساير ابدان شهدا را بدون غسل و كفن در صحرا باقي گذاشتند. زماني كه عمر بن سعد بعد از ظهر يازدهم به سمت كوفه روانه شد، اهل غاضريه از بني اسد آمدند و آن بدنهاي شريف را به خاك سپردند!

حالات زينب(س) و اهل بيت موقع رفتن به كوفه و عبور از قتلگاه
زماني كه خواستند خاندان رسول الله را به اسارت(سمت كوفه) ببرند؛ اين مصيبت زدگان به آن قوم لعين گفتند: ‹‹شما را به حق خدا سوگند مي دهيم كه ما را از محل كشته شدن امام حسين  و از نزد بدن به خون آغشته آن مظلوم ببريد!››
لشكر كفر هم قبول كردند و سلسه اسارت را از ميان قتلگاه عبور دادند. وقتي كه ديدگان آن مصيبت زدگان غريب به بدنهاي خون آلود شهدا افتاد بي اختيار فرياد مي كردند و به صورتشان لطمه مي زدند! زينب(س) با ناله هائي جانسوز فرياد مي زد: ‹‹ وامحمداه...اين كشته، حسين فرزند دلبند توست كه بدن نازنينش به خون خود آغشته و اعضاي بدنش پاره پاره شده است!!››

سرانجام با سختي و تحقير هرچه بيشتر اسراي اهل بيت را به كوفه و سپس به شام آوردند. مصيبت اهل بيت در شام از سخت ترين مصائب مي باشد. بهتر است مصائب شام را از زبان امام سجاد بخوانيم:
امام سجاد به نعمان بن منذر مدايني در ضمن غمنامه اي كه خواند، چنين فرمودند:
‹‹ اي نعمان! نديدم مصيبتي را كه شديدتر از آن باشد كه ما را به شهر شام وارد نمودند. نعمان عرض كزد: آن مصيبت چگونه بود؟! حضرت فرمود: آن ستمگران در حال ورود به شام، هفت مصيبت بر ما وارد آوردند كه در زمان اسيري ما، چنين مصائبي بر ما وارد نيامده بود.
1- دور ما را گرفتند، در حالي كه شمشير خود را برهنه نموده و نيزه هاي خود را استوار كرده و بر ما حمله مي كردند. و بعد ما را در ميان اهل شام نگاه داشتند تا اهل طرب و طنبور و آوازه خوانان حاضر شدند. آنها شادي مي كردند و دف و طنبور مي زدند.
2- سرهاي شهدا را در ميان بانوان، آوردند. سر پدرم و سر عمويم عباس را در مقابل عمه ام زينب و ام كلثوم قرار دادند. و سرهاي علي اكبر و قاسم را در برابر خواهرانم سكينه و فاطمه آوردند و با آنها بازي مي كردند! چه بسا سرها بر روي زمين و بين دست و پاي چهارپايان و اسبان مي افتاد!! ((شايد منظور از پرتاب كردن سرهاي مقدس به سوي يكديگر، نظير بازي با توپ باشد!!(يا صاحب الزمان!)))
3- از بالاي بام خانه ها، آب و آتش بر سر ما مي ريختند. يك زمان آتشي به عمامه ام افتاد و چون دستهاي من به گردنم بسته بود نتوانستم آتش را خاموش كنم؛ پس عمامه ام سوخت و آن اتش به سرم رسيد!!
4- از طلوع آفتاب تا غروب در كوچه ها و بازار با طنبور ما را مي گردانيدند و مي گفتند: اي مردم بكشيد اين خارجي ها را كه هيچ احترامي در اسلام ندارند!
5- ما را از شتران پياده كردند و به يك طناب بستند. پس ما را به محله يهود و نصاري آوردند و به آنها گفتند: اينها از خانواده اي هستند كه پدران شماها را كشتند و خانه هاي شما را خراب كردند. پس امروز هم شما تلافي كنيد! اي نعمان! تمام يهود و نصرانيان بر ما هر چه توانستند خاك و سنگ و چوب انداختند.
6- ما را به بازار برده فروشان آوردند و خواستند مارا بفروشند. ولي خدا اين كار را براي آنها ناممكن ساخت.
7- ما را در مكاني منزل دادند كه سقف نداشت و روز از گر ما و شب از سرما آرام نداشتيم. و در حال گرسنگي و تشنگي از خوف كشته شدن در امان نبوديم.››(تذكرة الشهداء صص11 و 41)

 باز هم شام و شاميان
سهل ساعدي مي گويد: ‹‹وقتي سر مبارك امام حسين را در شهر دمشق مي گرداندند، پنج تن از زنان شام را ديدم كه براي تماشا بر دريچه قصري بلند ايستاده بودند و در ميانشان پيرزني سالخورده بود. چون سر حسين را از مقابل آن دريچه گذراندند، آن پيرزن با پشت خميده برخاست و سنگي بدست گرفت و به طرف سر مبارك پرتاب كرد؛ به گونه اي كه سنگ به دندانهاي حضرت خورد و به روايتي سر از بالاي نيزه به زمين افتاد! و ناله زنان و طفلان امام حسين بلند شد. (تذكرة الشهداء ص411)

 



چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت


بالاخره ايام جانسوز توسوعا و عاشوراي حسين هم فرا رسيد. نمي دانم اين روزها حال آقايمان امام زمان (ارواحنا فداه) چگونه است؟ چگونه گريه مي كند؟ چگونه ضجه مي زند و  چگونه به سر و صورت مي زند؟؟ اي كاش مي توانستيم به نحوي شريك غمهاي جانكاه حضرت باشيم. اي كاش مي توانستيم در مجالس روضه خواني حضرت مي نشستيم و با روضه هاي آقا مي سوختيم!! آقا جان! سرتان سلامت....
در اين قسمت گوشه هائي از مصائبي را كه در روز عاشورا به خاندان نبوت وارد شد را با هم مرور مي كنيم. شايد با نوشتن و خواندن اين مصيبتها كمي توانستيم حال آقايمان را در اين روزها بفهميم. ولي يادمان باشد همه اين مصيبتهائي كه حتي خواندن آنها برايمان سخت و آزاردهنده هست را آقاجانمان امام زمان با چشمانشان مي بينيند و مي سوزند. ((آجرك الله يا بقية الله في مصيبت جدك...))

***************************
يكي از بزرگتري مصائبي كه به امام حسين رسيد حادثه شهادت فرزند بزرگش علي اكبر مي باشد. بعضي از بزرگان قائلند اين مصيبت بزرگترين مصيبت براي امام حسين بوده است؛ چراكه علي اكبر تنها شهيدي است كه امام حسين كنار بالينش براي خود آرزوي مرگ كرده است!!
علي اكبر كه چهره اش از همه مردم زيباتر و اخلاقش نيكوتر بود، 27 سال داشت. در روز عاشورا وقتي كه همه ياران پدرش امام حسين به شهدات رسيدند اولين جوان بني هاشم بود كه بسوي پدر آمد، و اجازه ميدان خواست. امام حسين (عليه السلام) بدون درنگ اجازه رفتن داد. همين طور كه علي مي رفت پدر نگاه مايوسانه بر اندام او مي انداخت و بي اختيار اشك مي ريخت. و مي فرمود: (خداوندا! تو شاهد باش كه جواني به سوي لشكر مي رود كه از لحاظ اندام و اخلاق و سخن گفتن، از همه مردم به رسول تو شبيه تر است. هرگاه مشتاق ديدار پيغمبر (صل الله عليه و آله) مي شديم، به اين جوان مي نگريستيم.)
علي اكبر به ميدان رفت و اين گونه رجز مي خواند:(من علي پسر حسينم، سوگند به كعبه، كه ما نزديكتر و شايسته ترين به پيامبر هستيم. سوگند به خدا نبايد پسر زنازاده بر ما حكومت كند…ازحريم پدرم حمايت مي كنم.)
به قلب دشمن تاخت و جمع بسياري از آنها را هلاك كرد تا اينكه تشنگي بر او قالب شد، نزد پدر برگشت و گفت: (اي پدر بزرگوار! جانم به لبم رسيده و سنگيني سلاح مرا به زحمت انداخته، آيا با مقدراري آب مرا از تشنگي نجات مي دهي؟)

امام حسين در حالي كه اشك مي ريخت فرمود: (محبوب دلم صبر كن بزودي رسول خدا تو را سيراب مي كند كه بعد از آن هرگز تشنه نخواهي شد)

علي اكبر دوباره به ميدان يورش برد و مبارزه نماياني كرد تا اينكه منقذ بن مره عبدي ضربه اي سخت بر فرق او زد كه از شدت ضعف دست به گردن اسب انداخت. اينجا بود كه حضرت را دوره كردند و بدن نازنينش را پاره پاره كردند. علي از اسب به پائين افتاد و فرياد زد: (پدر جان سلام بر تو، اينك جدم است كه تو را سلام مي رساند...)
امام حسين به بالين جوانش آمد و صورت مباركش را به صورت علي گذاشت و غريبانه فرمود: (خدا بكشد كساني كه تو را كشتند! نور ديده، پس از تو خاك بر اين دنياي بي وفا!)
امام حسن چنان بر جنازه جوانش مي گريست كه كسي تا آن زمان صداي گريه امام حسين را آنگونه نشنيده بود. امام حسين همه شهدا رو خودش به خيمه مي آورد، اما در سوگ علي اكبر آثار شكستگي و اندوه فراوان در امان پيدا شد، كه ناله زد: (جوانان بني هاشم بيائيد علي اكبر را به خيمه ببريد!)
                                       *************************
امام سجاد (سلام الله عليه) مي فرمايند: (خدا رحمت كند عمويم عباس را كه جان خود را ايثار كرد و فداي برادرش شد تا آنكه دو دست او قطع شد، در عوض، خدا دو بال به او عنايت كرد كه به همراه ملائكه در بهشت پرواز كند…براي عباس در نزد خدا مقامي است كه همه شهدا در روز قيامت غبطه آنرا مي خورند.) (بحار ج24 ص 298)
حضرت عباس(عليه السلام) فرزند علي و ام البنين در چهارم شعبان سال26 در مدينه متولد شد. ام البنين دومين همسر امام علي بود و فاطمه نام داشت.
قافله عشق از مدينه بسوي مكه و از مكه بسوي عرق حركت كرد. علمدار و سقا و نگهبان اين قافله، عباس بود، اما غروب تاسوعا(روز نهم محرم) شمر(لعنه الله عليه) براي عباس و سه برادر ديگرش امان نامه آورد  و صدا زد خواهر زاده هاي من كجا هستند؟ )با توجه به اينكه ام البنين و شمر از يك قبيله بودند(عباس به همراه برادرانش جلو آمد و گفت: ( خدا تو  و امان نامه ات را لعنت كند، آيا به من امان نامه مي دهي در حالي كه فرزند رسولخدا امان ندارد؟!)
شب عاشورا شد، و امام حسين غريبانه فرمود: (من بيعتم را از شما برداشتم، در اين تاريكي شب به هر سو مي خواهيد برويد)

اولين كسي كه بلند شد، عباس بود، فرمود: (سيد و مولاي من! چرا اين كار را بكنيم؟ براي اينكه بعد از تو زنده بمانيم؟ هرگز خدا آن روز را نياورد!)
خيمه اي مخصوص مشكهاي آب بود، حضرت عباس داخل آن خيمه شد، ديد كه اطفال آن مشكهاي خشكيده را برداشته اند و شكمهاي خود را بر مشكهاي نمدار مي گذارند تا شايد از تشنگي آنها كمي كاسته شود. حضرت تا آنها را با آن حال ديد، فرمود: (نور ديده هاي من صبر كنيد، الان مي روم و براي شما آب مي آورم.)
از خيمه بيرون آمد ولي تا غربت و تنهائي برادر و ناجوانمردي دشمن و عطش  كودكان را ديد دنيا به چشمان او تيره شد. به محضر عزيز برادرش رفت و عرض كرد: (آيا اجازه ميدان رفتن مي دهي؟)
تا امام حسين ديد كه عباس هم بناي رفتن دارد، به شدت گريه سر داد و فرمود: (برادرم تو علم دار لشكر من هستي، لشكر بدون تو متفرق مي شود.) عباس فرمود: (آقاي من سينه ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده ام.) در اين لحظه امام فرمود: حالا كه مهياي جنگ شده اي، يك مقداري آب براي اطفال بياور!
وداعي سخت بين اين دو برادر آغاز شد. حسين پبشاني عباسش را بوسيد.
عباس به سمت فرات راه افتاد. در طول مسير جمعي از دشمن را كشت. بالاخره وارد شريعه شد. خواست مشتي آب بخورد ولي تا تشنگي برادر و بچه ها را به ياد آورد، با خودش گفت:(اي نفس! بعد از حسين زندگي تو ارزش ندارد، اين حسين است كه لب تشنه است و در خطر مرگ قرار دارد، تو مي خواهي آب بخوري؟!)
مشكش را پر از آب كرد و به طرف خيمه راه افتاد. دشمنان از هر طرف عباس را احاطه كردند و حضرت در حالي كه با يك دست شمشير و با دست ديگر  مشك آب داشت، با دشمن مي جنگيد. تيراندازان زيادي در كمين عباس نشستند و از هر سو به سمت عباس تير نشانه رفت. يزيد بن وقاد با ضربه شمشيري دست راست عباس را قطع كرد، حضرت مشك را به شانه چپش انداخت و با دست چپ مي جنگيد. حكيم بن طفيل دست چپ حضرت را هم قطع كرد، اما عباس مشك را به دندان گرفت و به سمت خيمه روانه شد!
اما از اينجا غمنامه عباس آغاز مي شود. تيري آمد و بر چشم راست عباس نشست و اين تير قدرت و توان را از عباس گرفت.
اما هنوز مشك را به دندان گرفته بود و دلش به آب خوش بود! شايد عباس مي خنديد و مي گفت: شما مي خواهيد مرا بكشيد، من اصلا آمده ام براي حسينم بميرم! تا اينكه تيري به مشك خورد! همين كه تير به مشك نشست و صداي ريختن آب به گوشش رسيد، ناگهان اميد عباس، نااميد شد. ديگر عباس چيزي براي از دست دادن نداشت. باورش نمي شد كه ديگر آب ندارد. آخر، او به سكينه قول آب داده بود. صداي ريختن آب با احساس عباس بازي مي كرد. نمي دانست چكار كند. نه مي توانست به طرف فرات برود و روي برگشتن به خيمه را داشت. لبهاي خشكيده كودكان ابي عبدالله از جلوي چشمانش كنار نمي رفت!
در آن وسط حيران مانده بود. گريه علي اصغر را هنوز هم مي شنويد. نگاه هاي معصومانه رقيه آزارش مي داد. به ياد مي آورد كه موقع آمدن بچه ها به هم مژده مي دادند كه عمو مي خواهد آب بياورد…عمو قول آب داده…قول عمو هم نشد ندارد… و اين افكار ذهن عباس را مشغول كرده بود!!
سرش را به پائين گرفت تا با پاهايش تير را بيرون بياورد، كه نامردي با عمود آهنين بر فرق عباس كوبيد! كه حضرت با صورت به زمين افتاد. دستهاي عباس را پيش از آن بريده بودند، موقعي كه مي خواست از اسب بيافتد دستي نداشت تا به زمين بگذارد و با صورت به زمين افتاد!!!
تا به زمين افتاد برادرش را صدا كرد. امام حسين مثل شهاب به بالين برادرش آمد. اما چه برادري! دستهايش جدا شده، به چشمانش تير خورده، فرق سرش مثل فرق پدرش علي… امام با صداي بلند گريه مي كرد و مي فرمود:(حالا پشتم شكست، و رشته چاره ام از هم پاشيد و دشمن مرا شماتت كرد!) سر پرخون برادرش را به دامن گرفت و خون چشمهايش را پاك كرد. در اين هنگان هردو برادر مي گريستند. امام فرمود: (چرا گريه مي كني؟!)
عرض كرد: (برادرم نورچشمم، چگونه گريه نكنم؟ الان تو به بالينم آمدي و سرم را از خاك برداشتي، ولي ساعتي ديگر چه كسي به بالين تو مي آيد و سرت را از خاك بر مي دارد؟) امام حسين آنقدر به بالين عباسش ماند تا روح از بدنش جدا شد و به بهشت پرواز كرد. آنگاه با صداي بلند مي گريست و با ناله مي گفت: آه عباسم، آه اي روح و ميوه قلبم!!
با قدي خميده سمت خيمه آمد، اشك چشمانش را با آستين پاك كرد.
اهل حرم حساسيت خاصي به عباس داشتند. امام حسين هم نمي توانست خبر شهادت عباس را مستقيماً به آنها بدهد. از اين رو به طرف خيمه عباس رفت و عمود خيمه اش را برداشت و اينگونه غير مستقيم به آنها فهماند كه عباس همه رفته است...
زينب صدا زد چرا برادرم را نياوردي؟ امام فرمود: )خواهرم، مي خواستم بدن را بياورم، اما بدن عباس به قدري از هم گسسته بود كه نمي توان آنرا حركت داد!!)

                                              *******************

پس از ساعتي همه اصحاب و ياران  ابي عبدالله به شهادت رسيدند. امام حسين نگاهي به اطرافش كرد و هيچ كس را نديد كه ياريگرش باشد، نگاهي به خيمه ها كرد، در اين هنگام آقا فرياد زد: (كسي هست كه از حرم رسول خدا حمايت كند، آيا فرياد رسي هست تا به اميد پاداش الهي به فريادم برسد؟!)
زنان حرم وقتي اين گونه ناله غربت حسين را شنيدند، صداي گريه و شيون بلند كردند. حسين همه را آرام كرد و به خواهرش زينب فرمود: خواهرم، لباس كهنه اي به من بده كه در زير لباسهاي خود بپوشم، تا وقتي لباسهايم را غارت كردند، آنرا از تنم بيرون نياورند و بدنم برهنه نباشد!!
ناله غربت حسين به امام سجاد هم رسيد. با زحمت از خيمه بيرون آمد. ام كلثوم فرياد زد: به خيمه برگردد. امام سجاد فرمود: عمه جان، مرا رها كن تا در ركاب پسر رسولخدا با دشمن بجنگم! امام حسين متوجه شد و فرمود: خواهرم، او را نگهدار تا زمين از نسل آل محمد خالي نگردد. امام سجاد عرض كرد: پدر جان، نداي غربت تو رگهاي قلبم را بريد، مي خواهم جانم را فدايت كنم! حسين او را در آغوش گرفت و سخت گريست و به او خداحافطي كرد. امام سجاد جوياي حال عمويش شد. امام حسين هم كه نمي توانست خبرش را مستقيماً بدهد؛ فرمود: علي من، اينقدر برايت بگويم كه غير از من و تو مَحرمي براي زنان باقي نمانده است!
وداع آخر امام حسين سخت ترين مصيبتي بود كه بسيار دلخراش است. اين مصيبت مورد سفارش آقا امام زمان و بي بي حضرت زهرا است.
امام حسين نگاهي به قتلگاه انداخت، پيكر غرق به خون و پاره پاره ياران و عزيزانش را ديد، در اين هنگام صدا زد: اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي كلثوم، آخرين سلامم بر شما باد، اكنون آخرين ديدار من با شماست. حسين گريه بلندي سر داد. زينب عرض كرد: چرا گريه مي كني؟ امام فرمود: چرا گريه نكنم، در حالي كه بزودي شما را به اسارت مي بينم…
امام حسين عازم ميدان شد ولي زينب دامن حضرت را گرفت و صدا زد: برادرم، آهسته، صبر كن تا تو را سير ببينم و با تو وداع كنم…آنگاه به وصيت مادرش گلوي حسين را بوسيد!!
بعد از وداع، امام حسين عازم ميدان شد. جنگ شجاعانه اي كرد و عده زيادي را به درك واصل كرد. تا اينكه زخم هاي زيادي برداشت. عده اي تعداد زخمهاي حضرت را بيشتر از سيصد زخم گفته اند
! امام حسين با آن دل پر از خون و با شدت تشنگي شجاعانه مي جنگيد. سر انجام صالح بن وهب ضربه اي به ران آقا زد، آقا از اسب به زمين افتاد، همه دور حسين را گرفتند.
زينب از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: آيا در ميان شما يك مسلمان نيست…
امام حسين از زمين برخاست، حمله اي ديگر به دشمن كرد و بعد به كناري آمد تا استراحتي بكند. كه ناگاه سنگي آمد و به پيشاني حضرت خورد و خون جاري شد. دامنش را بلند كرد تا خون را پاك كند، در اين هنگام تيري زهرآلود آمد و بر سينه حضرت نشست!
شمر بن ذي الجوشن فرياد زد: او را بكشيد! در اين هنگام از هر سو به حضرت حمله كردند. نيزه داران با نيزه ميزدند. شمشير زنان، شمشير مي زدند، آنهائي هم كه سلاح نداشتند به حضرت سنگ پرتاب مي كردند، عده اي هم فحاشي مي نمودند. سنان بن انس نيزه اي بر گلوي آقا زد، نيزه اش را بيرون كشيد دوباره بر سينه اش فرو كرد!! صورت و محاسن امام با خون بدنش رنگين شده بود. امام در آن حال فرمود: اين گونه كه به خونم رنگين شده ام و حقم غصب شده، با خدا ملاقات مي كنم!
حال اينكه در گودال قتلگاه به امام حسين چه گذشت و چگونه شمر با ضربات نوك خنجر استخوان گردن حضرت را شكست... و سر مباركش را از تن جدا كرد بماند!!
ذوالجناح، اسب امام حسين، به كنار بدن پاره پاره حسين آمد و كاكل خود را با خون امام حسين قرمز كرد و سپس سمت خيام رفت. وقتي صداي شيهه اسب حضرت شنيده شد، زينب فرمود: سكينه جان! پدرت آمده!
سكينه از خيمه بيرون آمد ولي تا اسب پدرش را با آن وضع ديد، ناله كرد: (پدرم را در ميان دشمنان و در ميان خاك و خون گذاشتي…؟) زنان حرم ناله كنان دور اسب را گرفتند و هر كس چيزي مي گفت. يكي مي گفت پدرم چه شد؟ يكي مي گفت آيا پدرم آب خورد يا نه؟ يكي مي گفت…
                                    انا لله و انا اليه راجعون
سرانجام پسر پيغمبر را كشتند و سر از تن او جدا كردند...عصر عاشورا شد و دشمنان دين خدا، بي حيائي و بي غيرتي را به حد اعلاي خود رساندند! آنها حتي از جنازه حسين هم دريغ نكردند. ده نفر كه بقول مورخين همگي زنازاده بودند، به اسبشان نعل تازه زدند و به پيكر امام حسين و ديگر شهدا تاختند!! و از آن نازنين پيكر چيزي باقي نگذاشتند! و بعد هم كه نوبت به غارت خيمه ها رسيد. خيمه هائي كه اهل بيت رسول الله ساكن آن بودند. خيمه هائي كه زينب ساكن آن بود... و اينگونه خاندان رسول خدا را به اسارت بردند... و بعد از عصر عاشورا تازه مصيبتهاي بزرگتر كربلا شروع شد...
                                                     يا صاحب الزمان...
  ان شالله در فرصت بعدي به حوادث و فجايع بعد از عاشورا خواهيم پرداخت.



چندي پيش يكي از روزنامه هاي دانماركي با انتشار كاريكاتورهائي موهن، به ساحت مقدس پيامبر عظيم الشان اسلام توهين نمود. ما هم همگام با همه مسلمانان جهان انتشار اين 12 تصوير موهن از پيامبر اكرم (ص) در روزنامه يولند پوستن چاپ دانمارك در تاريخ سي‌ام سپتامبر را محكوم مي نماييم. *** سايت CNN اقدام به نظرسنجي درباره چاپ تصاوير موهن از پيامبر اكرم (ص) نموده است. از كليه دوستان عزيز دعوت مي شود با کليک بر روي اين لينک و مراجعه به سايت CNN و انتخاب گزينه No از بخش QuickVote انزجار خود را از اين حركت حساب شده به جهانيان اعلام دارند.




یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

با عرض تسليت مجدد خدمت همه دوستان و عزادارن حسيني، انشالله كه عزاداري هاي همه مقبول درگاه ائمه )عليهم السلام( باشد و بتوانيم در اين روزهاي جانكاه كمي شريك غمهاي امام زمان)عج) باشيم. روز ششم محرم منتسب به حضرت قاسم و روز هفتم منتسب به حضرت علي اصغر مي باشد. يكي از زيبائي هاي عاشورا اين است كه در اين واقعه بزرگ از همه سنين، نژادها جنسيتها و اقوام حضور داشتند. از طفل شش ماهه تا پيرمرد هفتاد و چند ساله، از مرد تا زن، از سفيد پوست تا سياه پوست. تا در آينده كسي ادعائي نداشته باشد و براي همه در كربلا الگو وجود داشته باشد.

در اين قسمت گوشه اي از زندگي اين دو بزرگوار را ذكر كرده ايم. انشالله كه مورد استفاده دوستان عزيز قرار گيرد.

**************

 

پسر بزرگ امام حسن)عليه السلام( قاسم نام داشت‏‏، كه در كربلا هنوز بالغ نشده بود. مادرش ام ابي بكر و اسمش رمله بود.

اين يادگار سبط اكبر در دامن عمو تربيت شد. در ادب ميوه شجره ولايت و در صورت مانند شب چهارده  و داراي خال هاشمي و جمال بسيار زيبائي داشت. قاسم دو ساله بود كه پدرش شهيد شد و تربيت حسيني چنان اثري در او گذاشت كه نظير نداشت. صحبتهائي كه در شب عاشورا او با عمويش مي كرد نمونه تربيت و اخلاق است.

وقتي مسلّم شد كه فردا جنگ است، به خيمه عمو آمد و عرض كرد كارتان با اين مردم به كجا كشيد؟ عمو فرمود: جنگ.

عرض كرد: مگر آنها را موعظه نكرده و حسب و نصب خود را معرفي ننموده ايد؟ فرمود: آري ولي دل آنها بسيار سياه شده كه موعظه من هم در آنها اثر نمي كند! قاسم عرض كرد فردا چه كساني كشته مي شوند؟ امام فرمود: از مردان ما كسي جز پسر عمويت زين العابدين احدي باقي نمي ماند!! عرض كرد آيا من هم كشته مي شوم؟ حضرت فرمود: مرگ در منظر تو چگونه است؟ عرض كرد: به جان خودت از عسل شيرين تر است!

روز عاشورا وقتي قاسم اجازه ميدان خواست امام از اين كار امتناع ورزيد. قاسم هم با گريه به دست و پاي امام حسين افتاد و از امام التماس ميدان رفتن مي كرد. در اين لحظه امام او را در آغوش كشيد و هر دو در آغوش هم گريه مي كردند. اصرار قاسم گونه بود كه امام مجبور شد با سكوت رضايتش را اعلام كند.

وقتي به ميدان تاخت، لشكر كفر او را مسخره مي كردند و امام حسين ره به جهت به ميدان فرستادن يك نوجوان سيزده ساله شماتت مي كردند!! اما حضرت قاسم چنان جنگيد كه گوئي يك جنگجوي تازه نفسي مي جنگد تا آنجا كه ازرق شامي را به همراه چهار پسرش هلاك كرد. قاسم به قلب سپاه دشمن تاخت و جمع زيادي را به درك واصل كرد تا اينكه نفيل ازدي از پشت او را غافلگير كرد و شمشير بر فرق نازنين قاسم كوبيد كه قاسم از اسب به زمين افتاد.

امام حسن تا صداي ناله قاسمش را شنيد سريعا صفهاي دشمن را شكافت و خود را به قاسم رساند. امام حسین جنازه برادر زاده اش را در حالي به آغوش گرفت كه قاسم پاهايش را به زمين مي سائيد و در حال جان دادن بود.

به هر حال جنازه قاسم را به خيمه شهدا آورد و در كنار جنازه جوانش علي اكبر به زمين گذاشت.

**************

 

مشهور است كه علي اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب است و علي اصغر با سكينه از جانب مادر نيز برادر و خواهر بودند. امام حسين وقتي ديد هم شهيد شدند و تنهاي تنهاي مانده است، سرش را بلند كرد و عرضه داشت: خديا مي بيني با پسر پيامبرت چه مي كنند؟!

اهل حرم تا اين صداي پيامبر را شنيدند، شيون آنها بلند شد. چون صداي گريه هاي بي رمقانه علي اصغر بلند شد، فرمود: فرزند كوچكم را بياوريد تا با او وداع كنم! چون زينب)س) طفل را به امام حسين داد فرمود: اي برادر اين كودك سه روز آب نخورده است، آبي براي او طلب كن!

امام حسين اصغرش را در آغوش كشيد و به سوي لشكر دشمن رفت. خطاب كرد: شما برادر  و فرزندان و يارانم را كشتيد و از آنها جز اين كودك باقي نگذاشتيد كه از شدت تشنگي مثل ماهي كه از آب بيرون افتاده باشد، لبان خشكيده اش به هم مي خورد. او را با جرعه آبي سيراب كنيد. اگر به من رحم نمي كنيد، به اين كودك رحم كنيد.

هنوز حرفهاي امام تمام نشده بود كه حرمله تير سه شعبه اي را به گلوي كوچك علي اصغر نواخت و سر علي به پوست گردنش آويزان شد!!

امام حسين خون علي را به آسمان پاشيد و فرمود: اين مصيبت ها بر من سهل و آسان است زيرا در راه خداست و خدا مي بيند.

سپس جنازه غرق به خون علي كوچكش را به سوي خيام آورد در حالي كه از مادرش شرمگين بود. جنازه را پشت خيمه برد و با غلاف شمشير قبر كوچكي براي او حفر كرد

**************

 

در مقاتل مختلف اين گونه آمده كه از شب هفتم آب را به روي لشكر امام حسين بستند. و از امشب تشنگي و ناله عطش كودكان ابي عبدالله آغاز مي شود. وقتي امام حسين وارد كربلا شد به سپاه دشمن و حتي به اسبان آنها اجازه داد تا آب بنوشند ولي تا گلوگاه آب به دست كوفيان افتاد  آبي كه مهريه مادر حسين بود را به امام حسين بستند! مي گويند رباب مادر علي اصغر از شدت تشنگي و نبود آب در روز عاشورا ديگر شيري در پستان نداشت. علي هم مدام گريه مي كرد و به سينه مادرش چنگ مي انداخت. همه اهل خيام اين كودك را دست به دست مي كردند و گريه مي كردند،  تا اينكه اين خبر به گوش عمو عباس رسيد………

 

آری این همه آب بود و از این همه آب حتی چند قطره به گلوی علی اصغر نرسید...

آری این همه آب بود و از این همه آب حتی چند قطره به گلوی علی اصغر نرسید...

 

‹‹آب آب‌‌‌‌››

تشنگي شد آشكار و آب شد ناياب، آب

تشنه لب هم كودك و هم مادر و هم باب، آب

نوگلان باغ طاها از عطش پژمرده اند

تا نخشكيده، كنيد اين باغ را شاداب، آب

نيست آبي در حرم جز آب چشمان كودكان

آفتاب روي هر مهپاره شد مهتاب، آب

حال اصغر، آب مي گيرد ز چشم تشنه گان

نيست شير و نيست آب و نيست اورا خواب، آب

اي فلك از مهر، از خورشيد خود گرمي بكاه

ابر را گو سايه افكن، تشنه را درياب، آب

كوفيان از پايكوبي دست برداريد - اگر

مي رسد بر گوشتان از خيمه بانگ آب آب

 

آجرك يا بقية الله في مصيبت جدك

 

براي اطلاع از زمان برگزاري مراسمهاي هيئت اينجا را كلیك كنيد.



پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت

شب سوم محرم منتسب به حضرت رقيه (سلام الله عليها) مي باشد. در اين قسمت سعي كرديم مختصري از زندگي كوتاه اين نازدانه را عنوان كنيم.

يكي از مقامات معروف در دمشق مرقد مطهر حضرت رقيه دختر خردسال حضرت امام حسين(عليه السلام) مي باشد.

در كتب و اقوال گوناگون فرزندان دختر امام حسين(ع)را هشت نفر ذكر كرده اند. يكي از اين هشت دختر خانم حضرت رقيه(س) است. كلمه رقيه در اصل به معني صعود به بالا مي باشد. نام مادر ايشان شهربانو (همان شاهزاده ايراني) بوده است، بنابراين حضرت رقيه خواهر تني امام سجاد(ع) هستند. سن حضرت رقيه را در زمان شهادت 3تا5 سال نام برده اند.

اينگونه روايت شده كه رقيه در روز عاشورا به پدر بزرگوارش گفت:(قبل از ميدان رفتن اجازه بده تا تورا ببينم؛ امام حسين او را در آغوش گرفت و لبهاي خشكيده دردانه اش را بوسيد. رقيه گفت: بابا تشنه ام؛ شدت تشنگي جگرم را آتش زده.) تا اينكه ابي عبدالله به ميدان رفت و به شهادت رسيد. عصر عاشورا كه دشمنان براي غارت خيمه ها يورش برده بودند در درون خيمه ها 23 كودك را يافتند و به عمرسعد ملعون گزارش دادند كه اين كودمان از فرط تشنگي در معرض مرگ هستند. عمرسعد اجازه داد تا آنها مقداري آب بخورند. وقتي نوبت آب خوردن رقيه رسيد؛ رقيه آب را گرفت و دوان دوان به سوي قتلگاه حركت كرد. در اين ميان سربازي به او گفت كجا ميروي؟ رقيه گفت مي روم پدرم را پيدا كنم و برايش آب ببرم. سرباز گفت آب را خودت بخور؛ پدرت لب تشنه شهيد شد. رقيه به گريه افتاد و گفت پس من هم آب نمي خورم...

حضرت رقيه هربار به هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مي كرد و آن حضرت روي آن نماز مي خواند. ظهر عاشورا نيز طبق عادت سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار پدر نشست. ولي مدتي بعد ديد شمر وارد خيمه شد و به غلام خود دستور داد كه رقيه را كتك بزند؛ ولي غلام اين كار را انجام نداد. خود شمر چنان سيلي بر صورت آن نازدانه زد كه حتي عرش خدا هم نتوانست تحمل كند و به لرزه در آمد.

شهادت حضرت رقيه:

در زمان اسيري زنان خاندان نبوت براي هيچكدام از بچه ها نمي گفتند كه پدرت شهيد شده بلكه به او مي گفتند پدرت به مسافرت رفته است. تا اينكه آنها را به سراي يزيد(لعنه الله عليه) آوردند. در اين ميان حضرت رقيه شبي از خواب بيدار شد و بهانه پدر را گرفت. مدام گريه مي كرد و مي گفت پدر من كجاست؟!. من الان خواب بابايم را ديده ام... همه زنان و فرزندان حاضر در خرابه به گريه افتادند. تا اينكه يزيد از خواب نحس خود بيدار شد و از ماجرا سوال كرد. به او گفتند كه يكي از كودكان ابي عبدالله بهانه پدرش را كرده. آن ملعون در جواب گفت: برويد و سر پدرش را برايش ببريد. همين كار را هم كردند. رقيه پرسيد اين چيست؟ گفتند سر پدرت... سر پدرش را به زحمت به دامن گرفت و شروع به حرف زدن با پدر كرد. آنقدر با سر بريده پدرش نجوا كرد تا بيهوش شد.

اهل بيت آمدند و بدن اين دختر كوچك را تكان دادند و ديدند كه روح مقدسش از دنيا رفته است.

بعضي از مورخين نقل كرده اند كه يزيد دستور داد تا عمارتي بنا كنند و نقش وقايع عاشورا را در آن به نمايش در آورند و بعد اهل بيت را در آن وارد كنند...كه اگر اين خبر صحيح باشد حالت زنان و كودكان امام حسين و ديگر شهداي كربلا را چطور مي توان درك كرد...

و اما حرفهاي دل....

دختري ماند مثل گل ز حسين

چهره اش داغ باغ نسرين بود

جايش آغوش و دامن و بَر و دوش

بسكه شور آفرين و شيرين بود

طفل بود و يتيم گشت و اسير

جاي دامان، مكان به ويران داشت

ماه رويش نبود بي پروين

ابر چشمش هميشه باران داشت

وقتي آن طفل گريه، سر مي داد

در و ديوار، گريه مي كردند

همه خود را ز ياد مي بردند

بهر او زار گريه مي كردند

ورق گل كجا و سيلي كجا؟

شاخه ياس كي بريده به داس؟

دست بر جاي سيلي و، مي گفت-

كه كجا هستي اي عمو عباس

گفت نشكفته غنچه ام، اما

لاله در داغها سهيمم كرد

دو لبم يك سخن ندارد بيش

كي درين كودكي يتيمم كرد؟

چهره ام را چو عمه مي بوسيد

گريه مي كرد و داشت زمزمه اي

علتش را نگاه من پرسيد

گفت خيلي شبيه فاطمه اي

باز تصوير من ببين، اما

خد نپنداري اشتباه شده ست

قاب اگر نيست، چهره آن چهره ست

عكس رنگي فقط، سياه شده ست

........

يكبار ديگر اين ايام جانسوز را به محضر آقا امام زمان(عج) تسليت و تعزيت عرض مي نمائيم. جا دارد كه اين روزها براي سلامتي حضرت بيش از قبل دعا كنيم.

سلام الله علي قلب الزينب الصبور

براي اطلاع از زمان برگزاري مراسمهاي هيئت اينجا را كليك كنيد.



سه شنبه یازدهم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت

دلم را خانه غم آفريدند

مرا با درد، با هم آفريدند

ز سر تا پاي ما اندوه بارد

مرا مثل محرم آفريدند

مرا با عشق عترت، زاده مادر

مرا شير محبت داده مادر

سر اين سفره عمري ريزه خوارم

ولي نعمت، به جز ايشان ندارم

چنان كعبه، شيه پوش حسينم

غلام حلقه در گوش حسينم

نه هر اهل دلي دلداده ي اوست

كه مستي ها همه از باده ي اوست

دلم را اشك عشقش شستشو داد

مرا در چشم مردم آبرو داد

دلي را كاتش عشقش فروزد

يقين دارم كه در دوزخ نسوزد

**************

بالاخره محرم حسين هم رسيد. حالا كه اين مطالب را نگارش مي كنم شب اول محرم است. چه قدر زيبا و بجا است كه امشب از بانوي دو عالم خانم حضرت زهرا(سلام الله عليها) خواهش كنيم و از ايشان اجازه بگيريم كه اين ماه را براي حسينش گريه كنيم! خدا را شكر كه امسال هم اين توفيق را به ما داد كه باز براي حسين پيراهن مشكي بپوشيم و شال عزا به گردن بيفكنيم. خدا را شكر كه يكبار ديگر به ما توفيق داد كه در هيئت و در مكتب خانه حسين بنشينيم و درس عاشقي بياموزيم. خدا را شكر كه باز هم به ما توفيق داد، تا همراه امام زمانمان جمال حسين را ببينيم و در مهر عباس محو شويم! خدا را شكر كه باز هم به ما توفيق داد تا بغض هايمان را بشكنيم و با ناله بگوئيم: (آجرك الله يا بقيه الله...)

فرصت بساير خوبي است، انشالله كه آنرا مغتنم بشماريم و نهايت استفاده را بكنيم.

از همه دوستان در اين ايام عزيز التماس دعا داريم.

براي اطلاع از زمان برگزاري مراسمها هيئت اينجا را كليك كنيد.



جمعه هفتم بهمن 1384 :: ::  نویسنده : عاشقان ولایت

 ميخواهیم از حسين بگويیم ، ميخواهیم از حسين بمويیم ، ندبه كنیم و نوحه سر دهیم. عشق در منتهي اليه خويش به حسين ميرسد. و محبت پلي است كه ياد حسين را به تمام ذرّات عالم ، پيوند ميزند. حسين خودِ پيامبر است آنجا كه ميفرمايد: (حسينٌ مِنّي وَ اَنَا مِنْ حُسين ) ؛ نه اينكه حسين از من است و من از حسينم! بلكه حسين ، من است و من حسينم! حسين ، علي هم هست . آنجا كه هم او و هم پدرش علي ، خون خدا هستند( ثارُ اللهِ وَ بْنَ ثارِه) و انتقام خونشان را خود خدا ميگيرد . شايد عصر عاشورا ، شما هم از در و ديوار ، ناله غريب مادر حسين را شنيده باشيد. و... حسين ، حسن است ، چرا كه جز اين دو برادر ، احدي سيد و سرور جوانان اهل بهشت نيست : (( سيّدَيْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّه)) . و يادمان باشد كه همه بهشتيان ، جوان هستند و كسي در بهشت پير نيست و اين يعني : حسين يكي از دو سرور تمام بهشتيان است. مَثَل اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) مانند كشتي نوح است كه سوار شدگان بر آن ، نجات يافته و جاماندگان از آن غرق شدهاند ؛ امّا در اين ميان:(اِنَّ الْحُسينَ مِصْباحُ الهُدي و سَفينَةُ النَّجاة) ؛ حسين چراغ هدايت و كشتي نجات است. غرق شدگان در اقيانوس گمراهي ، تا حسين هست ، نااميد نيستند. حسين پير ميفروش ميخانه عشق ، مراد باده نوشان خاكستر نشين گوشه ايثار ، خضر و دستگير واماندگان وادي ظلماني ضلالت ، سليمان مسلّم مرحله تسليم ، همو كه خاتم با اوست! و سرسلسله پاكبازان و رندان جهان است.

حسين مشعل دار آزادي و آزادگي براي تمامي آزادگان در تمام دوره هاي تاريخ است. با وجود حسين تمام توجيهها و بهانهها براي نشستن و قيام نكردن بي اساس ميشوند. او به ارزشها ، ارزش داد. او به شمشيرها لبخند زدن آموخت! به شمعها ياد داد چگونه بدون منت نهادن بر پروانهها بسوزند ، و بهار را از بطن ابرهاي عقيم به تفتيدهترين صحراها هديه داد. هرچند آب شرمنده ايثار علمدار او شد ؛ هرچند خاك خجالت زده زخمهاي سربازكرده پاهاي كودكانش ماند و هرچند مدتهاست باد بي حضور ذوالجناحِ او ، توان تاختن در هيچ پستي و بلندي را ندارد. فرات تا به او ميرسد ميپيچد و كج ميشود. تمام گودالها ، عصر عاشورا كه ميشود ، دم قُتِلَ الْحسينُ عطشاناً ميگيرند و پس از او ديگر هيچ تير سهشعبهاي متولد نشده است. شفق سرخ ميدمد ؛ چرا كه ته مانده جام عشقي كه حسين از آن نوشيد و نوشاند را براو پاشيد آنگاه كه دستانش از خون كبوتري كوچك لبريز شد. كوهها به ايستادگي حسين غبطه ميخورند و چشمهها تشنه حسينند. و او كه آمدنش را جادههاي انتظار ، بيصبرانه آه ميكشند ، هر صبح و شام براي غربت حسين ميگريد. چشمان حسين ميزان فهم حقايق و لبخندش معيار تشخيص حق از باطل است. راستي اگر حسين نبود شقايقها چه خاكي به سر ميريختند؛ سهم آينه ها چه ميشد؛ و آسمان در لحظههاي بيكسي به كه پناه ميبرد و ....

خدا را شكر كه حسين هست كه خاك در او را سرمه چشم كنيم و... (اللهم لك الحمد ، حمد الشاكرين علي مصابهم ، الحمد لله علي عظيم رضيّتي.......)

تا چند روز ديگر محرم مي آيد! دوباره گريه كردنهاي هر روز امام زمانمان شدت پيدا مي كند. دوباره آقاجانمان شال عزايش را به گردن مي افكند و خون گريه مي كند. محرم امسال را مي خواهيم همراه و همناله آقايمان باشيم. آمده ايم كه بگوئيم: (آقاجان سرتان سلامت؛ ما را هم در اين مصيبت بزرگ، شريك غمهايتان بدانيد...) مي خواهيم كه محرم امسال ديگر هيچ وقت تمام نشود! مي خواهيم در اين ماه دستانمان را در دستان آقايمان بگذاريم و همراه با ايشان "حسيني" شويم! حسيني شويم و براي هميشه حسيني باقي بمانيم!

........ براي ايام محرم برنامه ويژه اي براي وبلاگ هيئت تدارك ديده ايم. انشالله كه دوستان و عزاداران حسيني همراه ما باشند.



درباره وبلاگ

هیئت عاشقان ولایت شهرستان لنگرود به همت تعدادی از جوانان خدا جوی بسیجی در راستای تحقق اهداف اسلامی و فرهنگ مهدویت و اشاعه فرهنگ غنی تشیع و اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و یادمان شهدا و پیروی از فرامین حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبری در تاریخ 27 رجب 1417ه.ق تاسیس و در سطح شهرستان اقدام به فعالیت نمود. از جمله برنامه های قابل ذکر در ادامه روند هیئت می توان مواردی همچون بالا بردن سطح فرهنگی شهرستان از طریق برنامه های فرهنگی، برگزاری جلسات مدح و عزای اهل بیت برگزاری نمایشگاههای مختلف، کمک به غنی سازی اوقات فراغت جوانان، برنامه ریزی اعضاء در جهت تقویت قوای جسمانی و روحانی، همکاری و هماهنگی با نهادهای فرهنگی و سیاسی اشاره کرد. (لازم به ذکر است که هیئت به مناسبت تمامی اعیاد و شهادت ائمه اطهار(ع) اقدام به برگزاری مراسم می نماید.)
پیوندها

                    
 
 
 

قالب وبلاگ