|
هیئت عاشقان ولایت دل نوشته های هیئتی ها جمعه هفدهم شهریور 1385 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم و نحن نرغب عبیدک التائقون الی ولیک المذکر و نبیک...... بارالها ما بندگان ناتوان توئیم که به ولی تو که تو را و پیامبرت را به یاد می آورد پناهنده و مشتاقیم.... ماهی های آزاد، انگار فهمیده اند که همیشه برخلاف جهت آب بر خلاف ماهی های دیگر باید شنا کرد. فهمیده اند که دو مبارزه در پیش دارند یکی تلاش خستگی ناپذیر برای رسیدن و دیگری برخلاف عادت، بر خلاف آنچه همه میگویند و می بینند و می روند ،زیستن. رودخانه ها و ماهی ها دور دوست خویش، خواب مردارها را به آرامی می کشند اما ماهیاهان آزاد سرچشمه را می جویند و از سرچشمه آب خوردن را مشق می کنند. شاید اگر ماهیان آزاد بال هم داشتند خلاف وزش باد، می پریدند. درک (آزادی) و رهائی، چیزی نیست که به هر کرم خاکی و یا زالوی خونخواری مرحمت شود. آزادی و عدالت؛ توامان، کفه ترازوئی هستند که بیش از یک کفه ندارد و حال در غیبت آن حاضر غائب، کفه ندارد! جز معدودی از انسانها که ماهیان آزاد زندگی اند ، باقی به نشخوار کردن دو دو تا چهار تای خویش مشغولند. برای خیلی از ماهیان، ابعاد رودخانه فرقی با تفاوت ندارد و (آب) جریانیست برای اینکه آنان را به تنگنای ننگین هوسها و خواهشهایشان برساند. و سلام بر او که در فراقش آفتاب سرد می تابد، کوهها این پا و آن پا می کنند و قله ها سر به زیر افکنده اند. همه چیز برعکس شده است حتی خروس شیطان کبک می خواند و پیچکها تنها به عشق که میرسند، می پیچند. نسیم از شهر شعور رخت بربسته است. هرچه می وزد باد است و طوفان. اینجاست که خورشیدی لازم است تا از غرب به شرق بتابد. و کوههای یخ در اقیانوس ها، آرام روانه خواهند شد و ذوالفقار نفسی راحت خواهد کشید و لبخندش چشم ظلم و ظلمت را خواهد زد. تنها چند جرعه اشتیاق لازم است و ماهیان آزاد که آب بر خلاف جهت زیستن آنان می رود!! یا غیاث المستغیثین دلم شور میزد مبادا نیائی! مگر شب سحر می شود تا نیائی مگر می شوم من در آتش بسوزم تو اما برای تماشا نیائی تو افتاده تر هستی ازاینکه یک شب به میقات این بی سر و پا نیائی تو پروانه باشی و یکبار حتی به شاباش پیوند گلها نیائی دروغ است این بر نمی آید از تو بیائی و تا کلبه ما نیائی گذشته است هر چند امروز و امشب دلیلی ندارد که فردا نیائی بگو که خواهی آمد که امکان ندارد بگوئی که می آیم اما نیائی غم و عشق را با خود بیاور غزل مرد یکبار تنها نیائی چه خوب آمدی ای بهار صداقت دلم شور می زد مبادا نیائی شاعر: برادر زین العابدین آذر ارجمند لنگرودی
--------------------------------- غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند... و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنیم ... حدیثی از آن بزرگوار: به شیعیان ما بگوئید به گونه عمل کنند که رفتارشان آنان را به محبت ما نزدیک گرداند. پنجشنبه نهم شهریور 1385 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
‹اصمعي› مي گويد: در مكه بودم، شبي مهتابي هنگامي كه خانه خدا را طواف مي كردم صداي زيبا و غم انگيزي توجه مرا به خود جلب نمود. به دنبال صاحب صدا مي گشتم كه چشمم به جوان خوش قد و قامتي، كه آثار نيكي در او نمايان بود، افتاد. او در حالي كه دست در پرده كعبه انداخته بود چنين مناجات مي كرد: ‹‹اي بزرگ و اي آقاي من! اي خداي من! چشمان بندگان به خواب فرو رفته و ستارگان آسمان يكي پس از ديگري سر به افق مغرب گذارده و از ديده ها پنهان مي گردند و تو خداي زنده و پايداري؛ هرگز خواب نداري. در اين دل شب پادشاهان درهاي قصرهاي خود را بسته و بر آن نگهبان گمارده اند و هر دوستي با دوستش خلوت كرده. تنها خانه اي كه بر روي گدايانش گشوده است خانه توست و هم اكنون من به در خانه ات آمده ام. خداي من؛ آقا و مولاي من! اگر از روي علم و آگاهي تو را اطاعت كرده ام حمد و ستايش توست و اگر از روي ناداني معصيت كرده ام، حجت تو بر من تمام است. اي خدا و اي آقا و مولاي من! دنيا بي ذكر تو پاكيزه نيست و آخرت بي گذشت تو شايسته نيست. روزهاي بي طاعتت بي ارزش است و دلهاي بي محبتت آلوده و نعمتها بي آمرزشت ناگوار است.›› اصمعي مي گويد آن جوان همچنان به مناجات خود ادامه داد تا بي هوش روي زمين افتاد. نزديك رفتم و به صورتش خيره شدم. ناگهان ديدم او زين العابدين علي بن الحسين عليه السلام است. سرش را به دامن گرفتم و سخت گريستم قطره اشكم بر صورت مباركش چكيد پس چشمانش را باز كرد و فرمود: ‹‹كيست كه مرا از ياد مولايم بازداشته است؟!›› عرض كردم: اصمعي هستم؛ اي آقاي من! چرا اينگونه بي تابي مي كنيد. شما از خاندان نبوت و معدن رسالت هستيد؛ مگر آيه تطهير در حق شمانازل نشده است؟ حضرت فرمود:‹‹اصمعي! خداوند بهشت را براي مطيعان آفريده هر چند غلام حبشي باشد و دوزخ را براي معصيت كاران آفريده هرچند بزرگي از قريش باشد؛ مگر قرآن نخوانده اي و اين سخن خدا را نشنيده اي كه مي فرمايد:(هنگامي كه در صور دميده شد و قيامت برپا شد ميان مردم نسبتي در كار نيست) بنابراين بايد ترازوي اعمال سنگين باشد.›› اصمعي مي گويد: هنگامي كه سخنان امام را شنيدم او را به حال خود گذاشتم و كنار فتم.* *تفسير نمونه ج14، ص332 دوشنبه ششم شهریور 1385 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
"پ" مثل پروانه، مثل شمع، مثل آبي، مثل آسمان! شايد پروانه از پرنده يا ديوانه مشتق شده باشد. كسي چه مي داند! هر چه هست بايد هر شمعي براي خودش پروانه اي داشته باشد. اگر پروانه نباشد نور شمع في حد ذاته چيزي جز دشمن عدم خويش (ظلمت) نخواهد بود! من نمي گويم چه كسي شمع و چه كسي پروانه است اما يقيناً تنها شمع بال دار آفرينش "حسين" است و بس! ميلاد مسعود حسين عليه السلام بر پيروان طريقش مبارك درباره وبلاگ ![]() آرشیو وبلاگ پیوندها |
||