|
هیئت عاشقان ولایت دل نوشته های هیئتی ها یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
فاطمیه آمده. غصه ها و گریه کردن های امام زمان مان شدت گرفته. این روزها امام زمانمان شال عزائی به گردن دارد و شاید دستمالی به سر بسته و شب و روز گریه می کند. شاید گاهی وقتها از شدت غم و مصیبت از خود بی خود می شود و.... گاهی وقتها دستان گره کرده اش را محکم به زمین می کوبد و می گوید:(می آیم؛ مادر جان می آِیم...) آخر همین روزها بود که مادرش را از دست داد. همین روزها بود که شیعیان برای همیشه بی مادر شدند. این روزها دیگر امام زمانمان حال خوشی ندارد. آخر 1400 سال پیش آقایمان علی هم در این روزها حال خوشی نداشت. آن روزها مدینه هم صفای خود را از دست داده بود. صدای گریه و ناله یک حوریه، مدینه را گرفته بود . آن روزها دیگر اثری از خندهای حسنین در کوچه ها نبود. اصلا حسنین دیگر به (کوچه) پا نمی گذاشتند. انگار از (کوچه) می ترسیدند... آن روزها علی دیگر تاب در خانه ماندن را نداشت . کارش شده بود، دعا کردن و امن یجیب خواندن. دیگر با هیچ کس حرفی نمی زد. هرچند بقیه هم با او حرفی نداشتند.... فقط سرش را پائین می انداخت و از خانه بیرون می آمد، نگاهی به درب نیمه سوخته خانه می انداخت، آهی می کشید و به مسجد می رفت. آخر زهرایش مریض بود. زانوانش را بغل می کرد و خاطرات زندگیش را مرور می کرد. می گفت: یادش بخیر،آن وقت که زهرایم حالش خوب بود. یادش بخیر آن روزی که پیغمبر دست زهرا را در دستم گذاشت. چه زندگی خوبی داشتیم. چقدر عاشق هم بودیم ، چقدر احساس خوشبختی می کردیم. چقدر قربان صدقه هم می رفتیم. ولی....حیف که آن روزهای شیرین چقدر زود تمام شد. حالا دیگر روزگارم سیاه شده. دیگر در مدینه احساس راحتی نمی کنم. آخر این روزها، زهرا هم از من رو میگرد. چند روزی است که نمی گذارد به صورتش نگاه کنم. چند روزی است که همه کارهای خانه را فضه انجام میدهد. این چند روزه هر وقت داخل خانه میشوم زهرا در بستر است و از درد پهلو به خود می پیچد ولی تا چشمش به من می افتد به زحمت به رویم لبخند می زند. خدایا و مگر چه شده....چرا کسی حرفی به من نمی زند...چرا همه تا مرا می بینند سکوت می کنند...چرا حسن شبها با گریه از خواب بلند می شود... چرا زینب چادر زهرا را مدام می بوسد و به چشمانش میکشد....مگر چه شده؟......یادش بخیر آن روزها که پاهای زهرا از شدت عبادت و نماز ورم می کرد و لی نمی دانم چرا این روزها زهرا نمازهایش را نشسته می خواند. نمی دانم چرا این روزها زهرا هر وقت می خواهد بلند شود دستی به دیوار می گیرد و دست دیگر به پهلویش. -------------------------------------------- بالاخره زهرا راحت شد. گویا سوم جمادی الثانی بود که درهای نیمه سوخته آن خانه باز شد و حسن و حسین گریه کنان به سمت مسجد می دویدند. علی سر از سجده برداشت و کودکانش را دید که کنارش نشسته اند، می خواست چیزی بگوید که بچه ها گفتند (مادر، بابا مادرمان...) تا این را شنید دلش هری ریخت، بلند شد و دوان دوان به سمت خانه رفت. وارد اتاق زهرا شد. خدایا چه می دید. خدایا چه شده؟ یعنی زهرایش بود؟ بانوئی دراز کشیده بود وتکان نمی خورد و رویش پارچه سفیدی انداخته بودند. جلو تر رفت و پارچه را از صورتش کنار زد. دیگر جائی را نمی دید. آرام کنار زهرا به زمین افتاد. -زهرا جان با من حرف بزن من علی هستم. اشکهایش به صورت زهرا چکید. اشکهای علی کارش را کرد و زهرا چشمانش را باز کرد. -پسر عمو دیگر مرا نخواهی دید. دیدار به قیامت. علی سر زهرایش را به دامن گرفت، ساعتی با هم گریه کردند و زهرا چشمانش را بست. علی برای همیشه تنها شد. خبر شهادت زهرا در مدینه پیچید. مردم آمدند. ولی بنا به خواسته زهرا تشییع جنازه اش باید در شب بدون حضور مردم صورت می گرفت. مردمی که آن روز در کوچه فقط تماشا می کردند. مردمی که صدای شکستن بازوی زهرا را شنیدند و لب از لب باز نکردند. مردمی که سیلی خوردن زهرا را از آن دومی ملعون دیدند وچشمانشان را بستند. اعلام شد که تشییع جنازه به تعویق افتاده است. مردم به خانه هایشان باز گشتند. آرام آرم خورشید در هاله ای از ماتم غروب کرد و سیاهی شب همه جا را فرا گرفت. و علی مشغول غسل و تکفین زهرایش شد. زهرا گفته بود ، از روی لباس غسلم بده....حتی بعد از شهادتش هم نمی خواست دل علی را بلرزاند. بچه ها دور جنازه نشسته بودند و آستین به دهان گرفته بودند و اشک می ریختند. اسماء ، کنیز حضرت زهرا ، آب می ریخت. لحظاتی گذشت ....اسماء آب می ریخت اما از لای پیراهن زهرا خون آبه بیرون می آمد. خدایا چه شده...اسماء که دارد آب می ریزد، پس این خون آبه ها چیست؟! و آنجا بود که علی همه چیز را فهمید. آن لحظه که دستانش به پهلوی شکسته زهرا خورد. دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. به زمین افتاد و سرش را به دیوار گذاشت. بلند بلند گریه می کرد، مشت به دیوار می کوبید و می گفت زهرا جان چرا چیزی به من نگفتی؟؟ چرا به من نگفتی میخ در با پهلویت چه کرد؟ هر طور بود کار غسل و کفن زهرا تمام شد و بچه ها با مادرشان وداع کردند. وداعی که دل فرشتگان عرش را به درد آورد. چند نفری از دوستان علی به این تشییع چنازه دعوت شدند. در آن نیمه های شب بار دیگر درهای نیمه سوخته آن خانه باز شد و این بار یک تابوت از آن بیرون آمد. تابوتی که زیر آن را چند نفر بیشتر نگرفته بودند. آن تابوت به کجا رفت؟ سالهاست که تاریخ در برابر این پرسش، پاسخی جز سکوت ندارد. به بقیع رفت؟ به کنار قبر پیغمبر رفت؟ و شاید هم در همان خانه دفن شد؟ علی با غربت و مظلومیت جنازه نحیف و خمیده زهرا را میان قبر گذاشت و برای آخرین بار نگاهی به صورت زهرا انداخت. صورتی که چه بسیار در برابر خدا به خاک گذاشته شده بود. صورتی که رسول خدا هر شب آن را می بوسید. حالا همین صورت، را علی درون قبر روی خاک می گذاشت. زهرا رفت و علی برای همیشه تنها شد. حالا این روزها سالگرد مادرمان شده. این روزها امام زمانمان در مصیبت مادرش خون می گیرد. آخر به مادرش قول داده که روزی بر می گردد و انتقام او را از آن نامردان می گیرد. آقا جان ، مادرتان سالهاست که منتظر شماست؛ آقاجان برگردد... چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
آقاجان! تو كه با ويرانه ها آشنائي؛ تو كه با سكوت و خلوت و درد محرم هستي. تو كه با بقيع ويران آشنا هستي، پس چرا اينگونه گريه غربت و درد سر داده اي! تو كه مونس شبهاي بي چراغ بقيع هستي، پس چرا مثل شمع مي سوزي! تو كه قدمهايت بوسه گاه سنگلاخهاست، پس چرا اينگونه تنها و غربيانه ضجه ميزني!؟ چرا بر سر مزار مادرت نشسته اي و ديگر برنمي خيزي!؟ آقاجان! ديدي كه چگونه بار دیگر حرمت حرم پدرت را شکستند؟ اصلا اينجا آرامگاه پدرت هست، يا بقيعي ديگر!؟ اي آرام دل عالم؛ اي زائر بقيع سامرا؛ اي وارث نينواي سامرا؛ اي ميراث دار محله بني هاشم! راستي چرا اين روزها غربت علي را در تو مي بينم؟ چرا مظلوميت زهرا از سيمايت هويداست؟چرا تنهايي حسن و سوز حسين و ... آقا جان جز اشك و آه چيزي نداریم تا نثارت كنیم و جز زمزمه هاي انتظار در نگاهمان نمي جوشد. جز ناله اي بغض آلود نيست كه مرهم سينه ات كنیم... آقاجان باز هم نمي آئي؟!
********************************** انا لله و انا اليه راجعون حادثه ددمنشانه بمب گذاري مجدد در حرم مطهر حضرت امام هادي و حضرت امام حسن عسكري (عليهما السلام) كه موجب تخريب سرداب مقدس غیبت امام زمان(عج) و نیز مناره های بارگاه شريف آن دو امام همام شده، داغي بر دل شيعيان نهاده و موجب تالّم خاطر مسلمين جهان شده است. اين مصيبت جانكاه را به ساحت قدسي حضرت بقية الله الاعظم(ارواحنا فداه) و به پیشگاه رهبر فرزانه انقلاب اسلامي و یکایک مسلمین جهان تسليت عرض مي نمائيم. مسئوليت و عواقب شوم اين جنايت بزرگ با اشغالگران مستكبر كشور عراق بوده و براي خنثي كردن توطئه هاي تفرقه افكنانه اين شياطين، ضمن محکوم کردن آنان همه شيعيان و مسلمين جهان را به همدلي و حفظ اتحاد دعوت مي كنيم. روابط عمومي هيئت عاشقان ولايت شهرستان لنگرود دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم *** تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی چهارشنبه نهم خرداد 1386 :: :: نویسنده : عاشقان ولایت
حمله به خانه امير المومنين و حضرت زهرا (سلام الله عليهما) و آتش كشيدن آن و در نتيجه مجروح و بستري ساختن و سرانجام شهادت حضرت زهرا(س)، موضوعي تاريخي است كه بايد آن را به دور از سواستفاده ها و تعصبها و با توجه به منابع معتبر شيعي و سني بررسي كرد. هجوم به خانه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) منابع اهل سنت منابع اهل سنت منابع اهل سنت منابع اهل سنت منابع اهل سنت منابع اهل سنت منابع اهل سنت مقتوله شهيده منابع اهل سنت
حضرت زهرا عليهاالسلام: همانا خوشبخت حقيقي كسي است كه علي عليه السلام را دوست بدارد. مجمع الزوائد علامه هيثمي، ج 9 در آخر فرا رسيدن ايام شهادت جانسوز حضرت صديقه طاهره بي بي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) را به فرزند برومند آن حضرت امام عصر (عج) و نيز به شما محبان و دلسوختگان آن حضرت تسليت عرض مي نمائيم. و از همه دوستان عزيز التماس دعا داريم. درباره وبلاگ ![]() آرشیو وبلاگ پیوندها |
||